تبليغاتX
مترسک
این انتخابات مشته محکمی بود بر دهان آمریکا و ملت هیچ کدوممون هیچ غلطی نمیتونیم بکنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 19:15  توسط مترسک  | 

توی دانشگاه استادمون علاقه داره که بیاد کنارت وایسته و خودشو بمالونه بهت.

سرکار رییس تا میشینه پشت سیستم سریع میره سراغ سایت­های پو/نو.

توی خونه هم همه چی پیدا میشه (از همون چیزایی که منه چشم و گوش بسته نباید بدونم چیه)

حالا
اگه من نرم سرکار یا دیر برم باید متلک­های رییس رو گوش کنم و حقوقم کم شه.

اگه نرم سرکلاس یا دیر برم غیبت می­خورم و از نمرم کم میشه.

اگه دیر برم خونه بابا ترش می­کنه و کلی غر میزنه.

در هر صورت من هرجا برم باید کلی عذر خواهی کنم و جواب پس بدم آخرشم اسمم میشه <ختر بد.

جناب آقای استاد:
این همه آدم یجا نمیشه، باور کن!
حداقل یکی رو انتخاب کن که اگه گندش در اومد دردسرات زیاد نشه.

جناب آقای رییس:
لطف بفرمایید پشت سیستم خودتون بشینین وقتی وب گردی می­کنید.
یا حداقل از گوگل کروم استفاده نکنید که همون صفحه اولش کل آمارتون رو نشون بده.

جناب آقای پدر:
وقتی کارتون با تلوزیون تموم شد اول کانال رو عوض کنید بعد خاموشش کنید تا نفر بعدی که اونو روشن کرد دهنش وا نمونه.

جناب آقای برادر:
ازدواج کردی عذرت موجه!
اینا رو جمع کن ببر خونه خودت به جان خودم هیچ استفاده­ای برای من نداره.

 


شما خواننده بلاگ مترسکی هستید که 24 ساعت از استعفاش میگذره و در حال حاضر خونه­ی باباش نشسته و منتظر تا یک شاهزاده با اسب سفید بیاد و از ترشیدگی نجاتش بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 21:31  توسط مترسک  | 

 

بابا جان سلام

امروز پنجشنبه است که من بالاخره وقت کردم جواب یادداشتت رو بدم.

اول اینکه خیلی جای بدی گذاشته بودیش اگه پول کنارش نبود عمراً می دیدمش، قبلنا جای بهتری می ذاشتی.

خیلی ممنون که ساعت خروجتون رو نوشتی، یادم باشه از حقوقتون کم کنم. واقعا خداحافظی قشنگی بود، مرسی!

چشم! اگه یادم موند در رو هم قفل میکنم اما در مورد زود اومدن شرمنده.
اگه دیر می اومدم به خاطر کار جدیدم بود، دو شغله شده بودم باید هر دو جا می رفتم، به خاطر غیبتام هم مجبور بودم دو شیفته کار کنم، واسه همین دیر میشد. بهت نگفتم چون می دونستم اجازه نمیدی.
کل هفته دیر اومدم خونه اما به جاش خیالم راحت بود که وقتی می رسم خونه سین جیم نمیشم و مجبور نیستم دروغ بگم.
امروز آخرین روز کار قبلیم بود، سر کار جدیدمم نرفتم، استثنائاً زود برگشتم. تا وقتی برگردین احتمالاً مشکل ساعت کاری منم حل میشه، واقعا از ته دلم آرزو میکنم بهتون خوش بگذره که هی یاد من نیفتین و بهم گیر بدین.

پول کارگر رو هم دادم فکر نمیکردم (و نمی خواستم) ببینمش اما بازم مچم رو گرفت. با دخترش اومده بود و گفتش طفل صغیر داره و از راه دور میاد و... دفعه بعدی بهش بیشتر پول بدیم.

میگم تو هم از این به بعد منو با خودت ببر و بگو طفل صغیرمه، پول بدین بهش! باور کن اصلا ناراحت نمیشم. از من که طفل صغیرتر نداری، داری؟؟!! نیشخند

بابت یخچالِ پر هم ممنون، این همه برای کیه؟؟؟ مگه من چقدر میتونم بخورم؟؟؟
می خواستم به دوستام بگم بیان باهم بخوریمشون، دیدم زیادی خونه رو بهم ریختم و شلوغ پلوغه، خجالت کشیدم...
خجالت
همشون کپک زد! اما همچنان یخچال پره!

ناز شستت لوتی که پول گذاشتی اما این پول 9 هزار تومن از قبض تلفن کمتره!!!! whistling

امروز موبایلم یک طرفه شد! وقت نشد وصلش کنم، فردا هم که جمعست.

خوب شب جمعه ای حال مارو گرفت این موبایله دههههههههههههههههههه! کلافه

من زنگ نمیزنم. خنثی

دیشب هم روی لب تاپم آب ریخت جرات نمیکنم روشنش کنم، الانم دارم با پی سی تو تایپ میکنم، رسیدگی بفرمایید!

                                                                                                               خوش بگذره

                                                                                                                  دخترت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 22:33  توسط مترسک  | 

بیست شدم!
شایدم بیست گرفتم یا بهم بیست دادن مهم اینکه بیست شدم.
بیستِ بیستِ بیست!
مالِ خودِ خودم!
به هر جون کندنی بود بالاخره صاحب بیست شدم.
مامان کجایی ببینی دخترت بیست شده،گریهاون همه زور زدی یه بیست بگیرم حالا که بیست گرفتم نیستی اینجا... گریهگریهگریه

من امروز حدود ساعت چهار صبح یک عدد کودک 19 ساله را کشتم!
رسماً که قبلاً بیست ساله شده بودم اما فرعاً و شرعاً و حقیقتاً و باطناً به یک عدد بیست ستاره دار تبدیل شدم. مژه

بلاخره فصل الشک (بر وزن یوم الشک) ما تموم شد، این پاییز هم فقط واسه من بدبختیه ها، یکی ازم بپرسه چند سالته هنگ میکنم اساسی، نمیدونم چی باید بگم I don't know - New!

اینا اصلا مهم نیست، مهم اینه که من سندرم تین ایجریم رو منقرض کردم.
دلم واسش تنگ نمیشه، شاید واسه قبلش دلتنگی کنم اما خودش، عمرا! میخوام از خجالت آب شم وقتی یاد کارایی که کردم میافتم چشم
تموم شد دیگه، من یه شبه بزرگ شدم، دیگه از این به بعد کسی بهم بگه بچه و جوجه و فنچ و... میزنمش!

دیشب به سرم زد برای برای دوستایی که تاریخ تولدم رو نمیدونن و زیادی هم باهاشون صمیمی نیستم sms بزنم که منو تو یک کلمه توصیف کن. همه جور جواب اومد غیر از جواب سوال من.
بین کلشون فقط مهسا بود که معنی یک کلمه رو فهمید بدین شرح: الاغ!
المیرا هم تنها کسی بود که سوالم رو جدی گرفت و گفت نمیتونه تو یک کلمه بگه اما توی پاراگراف میگه:
مهربون، با همت، واقع بین، به فکر آینده، یکم بدبین البته در بعضی مواقع هم زیادی خوش بین، منتقد البته یک مقداریش بخاطر باهوشیت هست، احساساتی ولی اصلا بروز نمیدی :-)

تبریکات اورکاتی و فیس بوکی و... هم مثل همیشه مزخرف بود.
تولد و کریسمس و سال نو میلادیت مبارک!
آخه منو چه به xmas و new year، یعنی چی هی تولد منو با اینا یکی میکنین، من کلا یه روز تو سال برای خودم دارم اونم باید شریک شم؟
ضد حال امسال رو دانیال و هدی و سوزان خیلی قشنگ اجرا کردن و یک دی واسم کادو تولد گرفتن!
یه شیش دی یاد گرفتن چقدر سخته؟؟
البته به خاطر چند روز تعطیلی بود که چون امکان داشت دیگه به این زودیا نبینمشون (که ندیدم) مورد بخشش قرار میگرند.

6 دی همیشه میشد 27 دسامبر چرا ایندفعه شد 26ام؟ حالا که من دارم 20 ساله میشم اینجوری باید بشه؟
این پسره گیر داده تو بیست ساله نشدی، بیست سالت تموم شده رفتی تو 21، مگه 6 دی 1367 نمیشه 20؟ یکی یه چیزی به این بگه

من کلی این طرف و اون طرف می پریدم که من تین ایجم پس هرکاری می خوام میکنم، واقعانی میخواستم عوض شم یه ذره خانوم شم، یه سال خراب کردم آیا؟؟؟؟!  نگران
تنها تحولم در آستانه 20 سالگی یک عدد لکه قرمز رنگ روی صورتم میباشد که نه ورم کرده نه درد میکنه، سرطان پوست گرفتم،تمام! یه سال به مرگم نزدیکتر شدم افسوس

حوصله ندارم پاراگراف ها رو بهم بچسبونم، حوصله بلاگ نویسی هم ندارم، حوصله هیچی رو ندارم...
پیر شدم دیگه گریه

بعدا این پست رو درست میکنم کلی حرف دارم که میخوام بنویسم اما الان حسش نیست
تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 22:17  توسط مترسک  | 

خانوما آقایون همگی آماده هستین؟ حسابی تدارک دیدن؟ همه چی روبه راهه؟ مشکلی نیست؟ حالا همه با همدیگه... پخخخخخخخخخخخخخخخخ!!
به به گوسفندا رو هم که کشتین، پس عیدتون مبارک! صد سال به این سال ها! ایشالله تا سال بعدی همین طور قیمت نفت بیاد پایین، اون نفتایی رو که میدین به گوسفنده تا بخوره و چاق و چله شه، ارزون میشه، قیمت قیمه قیمه کردن بع بعی هم کاهش پیدا میکنه.

آخه جان من اینم شد عید؟؟
می خواین بریزین بپاشین برقصین گریه کنین... هر چی، این گوسفند بیچاره این وسط چیکارست؟ها؟
طرف از مکه برمیگرده...پخ! ازدواج میکنه...پخ!.... هرکی بیکار میشه می افته بجون این گوسفند طفلی
بابا این بدبختا چیکار کردن آخه؟ یعنی انقدر تعدادشون زیاد شده که باید اینجوری کنترلشون کرد؟
باور کنین اگه این گوسفندا رو ول کنن وسط خیابون و یکیشون خدای نکرده بیاد طرفتون تا بهش بگین پیشته خودش میذاره میره، دیگه نیماد هی بوق بزنه و ناز بکشه و بورس را بندازه و آخرشم خواهر و مادرتون رو بیاره جلوتون.
این همه متریال واسه کم کردن هست فقط زورتون به اون زبون بسته ها رسیده؟
یکی خیلی خیلی وقت پیش یه کاری کرد حالا خوب بد زشت به اونش کاری ندارم اون وسط فقط یه گوسفند قربانی شد، دقت بفرمایید فقط یکی! چند قرن گذشته از اون وقت تا حالا؟ روزی چنتا از این یکی ها انجام میشه؟ آیا شما هرشب خواب می بینین که باید بچتون رو بکشین؟!
عشق خون بپا کردن دارین؟ خب برین جراحی دندون پزشکی چیز میزی بشین، دوست نداشتین برین فلسطین قدس رو پس بگیرین...

هی این گوگولیا رو منقرض کنین، همین کارا رو می کنین که بهمون میگن تروریست دیگه، مردم با فکر گوسفند آرامش میگرن میرن لالا ما میایم جشن میگیریم

هرچی هم بگن گوشت قرمز خوب نیست کم بخورین، کو گوش شنوا؟
حداقل بزنین یه گاوی رو ناکار کنین یه شیشلیکی به دندون بکشین حالش رو ببرین، نه جون من با این گوسفنده میشه فیض برد؟



تا دیروز پریروز نمیدونستم این سه شنبه ی تعطیل، وفاتِ یا عید کلی ذوق داشتم میریم دَدَر کیف میکنیم... ددرم که کوفتم شد هیچ حس گوسفند شدن رو هم چشیدم.

طفلی امروز زنگ زد مثلا ابراز احساسات کنه انقده بد باهاش حرف زدم که خودش زودی قطع کرد، اصلا روز خوبی نبود همون بیگاری بهتر بود...

چیکار کنم غیر از گوسفند چیز دیگه ای اینجا نیست بهش گیر بدم

آهااااااااااااااای حسنک کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 0:50  توسط مترسک  | 

یه خانومه هست سرکار جدیدا همش میاد پیش ما، اولا فکر میکردم دوست الهامِ منتظر اون بیاد یه مدتی میشینه بعد که الهام دیر می کنه پامیشه میره. بلاخره از الهام پرسیدم قضیه این چیه اونم اظهار بی اطلاعی کرد که حتی اسمشم نمیدونه، کل کشفیاتی که درموردش انجام دادیم اینه که دانشجویه کارشناسی ارشد تربیت بدنیه.
دیروز هم دوباره سر کلش پیدا شد، این دفعه کاغذ قلم دستش بود و مثل اینکه میخواست تحقیق انجام بده، کلیک کرد بود چرا من ورزش نمیکنم و چرا وقت کافی واسه ورزش نمی ذاریم و از این چراها آخرین سوالشم این بود که یه خاطره از ورزش اول دوم ابتدایت بگو. هرجوری بود پیچوندمش و رفت.
نمیدونم امروز چی شد که یهو یاد اون افتادم
واقعا خاطره ورزشی یادم نمیاد همش دعوا و کتک کاری بود تا تفریح سالم.

ورزش بچگی های من اطاعت امر از جناب برادر بود، اون فوتبال دوست داشت پس منم باید فوتبال بازی میکردم.
توی خونه که اجازه ورزش کردن نداشتم چون یا خونه رو بهم می ریختم یا یه چیزی رو می شکستم، حیاط هم که منطقه عملیاتی داداش بود که باید به درخواستاش عمل می کردم تا بتونم اونجا بازی کنم. اگه توپ می رفت خونه همسایه من باید میاوردمش همیشه سر ظهری آویزون اونا بودم که توپ رو برگردونم، اگه توپ میرفت توی باغچه بازم من باید می رفتم توی خارها، لباسام کثیف و پاره میشد جیغ مامان هم بلند بابا هم عصبانی که گلاش رو له کردم، اگه توپ می خورد به چراغا و می شکست یا  می خورد به در و سر و صدا بلند میشد تقصیر من بود که بازی بلد نبودم. وقتی هم که توپ پاره یا گم و گور میشد، داداشی مهربون با چرب زبونیاش منو خر میکرد و پولام رو بالا میکشید تا توپ جدید بخره. این همه اذیتم میکرد باز منه احمق کلی منتش رو می کشیدم تا توی تیمشون راهم بده، خیلی دیگه دلش می سوخت می کاشتم توی دروازه تا اگه گل خوردم بپره بهم.
سر استقلال و پرسپلیس هم کلی کرکری و درنهایت کتک کاری داشتیم...
هرچی التماس کردم اسمم رو توی کلاس کاراته ای، کنگ فوای چیزمیزی بنویسین جواب اینو بدم من کسی گوش نکرد، آخرش استعدادم پایمال شد.
دیگه عقده ای کرده بود منو این پسره که یه بار باهم ریس دوچرخه سواری گذاشته بودیم پیچیدم جلوش که رفت تو درخت و سر و صورتش روی آسفالت کشیده شد و ...
انقده ترسیدم اون روز که دیگه ورزش های خواهر و برادرانمون رو تا حد جلوی تلویزیون کاهش دادم.

زنگ ورزش مدرسه رو هم یادم نیست چه جوری بود به اندازه کافی توی خونه فعالیت ورزشی داشتم، فقط یه بار مسابقات پینگ پنگ استانی رفتم که تمام بازیام رو باختم، بعد از اون تصمیم گرفتم در ورزش های عمومی مشارکت داشته باشم که اگه دوباره یه مسابقه ای بود و باختیم، دسته جمعی ضایع شیم و من تنها نباشم.
سر همین بسکتبال بازی کردنم هرچی انگشت داشتم شکست و الان هم از هرچی توپه میترسم.

فعلا هم که کوچکترین عمل ورزشی مساویست با خالی ترترترترتر شدن جیب خالی.

اصلا من ورزشکار نیستم ولی ورزشکاران را دوست میدارم! کسی حرفی داره؟

دلم میخواست اون خانوم مرموز الان اینجا بود می دید من چقدر الان روحیم ورزشکاری شده یاد اون موقعا افتادم...

من داداشمو میخوااااااااام

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 20:53  توسط مترسک  | 

یادم نمیاد چه جوری شروع شد، از اول بود، چیزی نبود که من بخوام شروعش کنم، توی وجودم بود. هیچ وقت فکر نمیکردم که بشه همه چیزم، انقدر ساده و عادی اومد تو زندگیم که هیچی نفهمیدم. خیلی بهش وابسته شدم. نمیدونم چرا با اینکه می دونم بهم خیانت میکنه بازم دوسش دارم. نه خواستم نه تونستم ترکش کنم. عکسش همیشه باهامه اگه نباشه انگار منم نیستم. حتی با همون عکس ساده آرامش می گیرم.
هر روز می بینمش و عاشق تر میشم...

 

آن شب
که با مزرعه ی خویش سخن می گفت،
پیراهن کرباسش در بادی ملایم می رقصید،
مترسک زشت،
مترسک عاشق
قامت صلیبی اش
به یک شاخه خم شده بود
و موهای پوشالی پریشانش،
تمام صورتش را پوشانده بود
آن شب که با مزرعه ی خویش سخن می گفت،
مترسک زشت،
مترسک عاشق:

"بذرهای نهفته در دلت را
همیشه باور داشتم،
زمینک پهناور من
بیدار ماندم
و برایشان لالایی خواندم
آن شب که زیر خاکت
خوابیده بودند

کلاغ های حسود را ترساندم
آن روزها که اولین جوانه ها
از تن پاکت روییدند

هرچه جوانه هایت سبزتر شدند،
عاشق تر شدم
و هرچه کلاغ ها یاغی تر شدند
زشت تر. . .

دست هایم را به دو سو گشودم
و ایستادم سال ها
تا تو را آنگونه که شایسته ی توست،
در آغوش بگیرم
اما
   اسفا
           که نشد

و امروز دیگر
تو
سبزترین مزرعه دنیایی و من،
زشت ترین و عاشق ترین مترسک تنها
غنچه هایت هنوز
یکی از هزار نشکفته اند،
رهگذاران زُکام حتی، کنارت درنگ می کنند
و تو آن ها را دوست می داری . . .

دیگر نگران کلاغ ها نیستم
زمینک پهناور من،
هراس من از خشکسالی فرداست
فکری باید کرد:
امشب به همراه این باد
به آسمان خواهم رفت
تا وقتی هرشب
از دلتنگی ات گریه کنم،
صبح روز بعد،
تمامی تنت،
از شبنم های خیس پوشیده باشد
نگران خشکسالی فردا نباش
مزرعه جوان من
به اندازه ی تمامی ابرهای عالم،
 دلم گرفته است . . ."

xxx

ساقه های طُرد،
در بادی ملایم می رقصند
و غنچه ها و کرم ها
                         در پیله هایشان،
بی قرار فردای پُر باران
                            بودند.

 

پ.ن:

اول سپاس گزاری ویژه از خیابونی عزیز که حسابی خجالتم داد، خیلی دلم میخواست یه جور دیگه جبران کنم اما ببخشین فعلا اوضاع اصلا خوب نیست.

بعد اینکه عکس اون آقای خائن توی کیف پول همتون هست، اینجانب هم عاشق اون عکسشم که لباس بنفش پوشیده (خیلی ممنون که هیچ کس نفهمید، منظورم اسکناس پنج هزار تومنی بود و عکس روش)
کفگیر خورده به ته دیگ ناجوووووووووووووووور
دلم واسه 200 تومنی های سابق تنگ شده چویسِ بیشتری داشتم اون موقعا...

شعر هم ازکتاب مترسک نوشته بهمن یزدانی انتشارات خانه پژوهش می باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 18:24  توسط مترسک  | 

یک شنبه شب بعد از اینکه پست قبلیم رو نوشتم تازه یادم اومدم کلی از کارام مونده و باید تا فردا صبحش تموم بشه حدود ساعت های ۴-۳ بود که بالاخره تموم شد و رفتم لالا، از دوشنبه ها متنفرم چون ۸ صبح فیزیک دارم و باید خروس خون بیدارشم و برم دانشگاه، این دوشنبه نفهمیدم که خوابم برد یا نه، سر کلاس هم همش غر میزدم خوابم میاد.

ساعت بعدش آخرین جلسه کلاس تئوری عکاسیم بود، استادمون می خواد بره مکه یکی دوهفته کلاس جبرانی گذاشت تا آسوده خاطر باشه!

کلاس توی آتلیه تشکیل شده بود با اون چهار پایه های مزخرف که نمیشه روش چرت زد.

من از اون دانشجویان مستعد هستم که کل ترم کار انجام نمیدن.
بلاخره جلسه آخر عکسامو آماده کردم تا نشونش بدم.
عکسام زیاد بود، منتظر موندم همه بچه ها کاراشون رو نشون بدن و من آخرین نفر باشم. وقتی کارامو داشت نگاه میکرد همش می گفت آفرین، باریکلا، خیلی خوبه و از این تعارفایی که به همه بچه ها میگه، منم تو دلم می گفتم خب بابا، بسه دیگه، مثبتم رو بذار من برم، مُردم از خواب.

همینطور داشت نگاه میکرد که رسید به یه عکس و با تعجب زل زد بهش.
هی عقب و جلو می رفت، چپ و راست می شد، آخرش دستشو زد زیره چونش و همونطور عجیب نگاه می کرد.
خواستم از عکسم دفاع کنم که انقدرهام بد نیست که اینجوری نگاش میکنی:

من: اگه اینجا رو حذف کنم خوب میشه؟
استاد: نه!
من: این قسمتو کراپ کنم...
استاد: نه!
من: یه ذره کنتراستشو ببرم بالا...
استاد: نه!
من:این رنگشو...
استاد:نه!
...

دیدم هرچی بگم فایده نداره، صبر کردم تا خودش حرف بزنه.
بعد از یه سکوتِ نسبتا طولانی:

استاد: کی گرفتی این عکسو؟
من: تابستون.
استاد: پس هنوز عکاسی برنداشته بودی؟
من: نه.
استاد: هنرستان رشتت چی بود؟
من: هنرستانی نبودم، ریاضی خوندم، دبیرستان.
استاد: پس اصلا هیچی بلد نبودی
من:
استاد: اسمت چیه؟
من: «مترسک»

بعد یه X گنده کناره اسمم گذاشت.
دیگه می خواستم داد و بیداد را بندازم که شروع کرد: «خیلی عکس قشنگیه، من این عکسو می خوام احتمالا یه جایی ازش استفاده کنم و...»
اولش این طوری شدم  بعد اینطوری  همین جور که داشت تعریف می کرد اینجوری شدم
انقده ذوق مرگ شدم که کل روز همون طور نیشم باز موند.
اصلا خواب یادم رفت یعنی نتونستم بخوابم، بس که بی جنبم!

امروز مثلا رفتم دعوا با فروشنده بی شعوری که یک ماهِ مودمم رو دادم بهش که درستش کنه هنوز هیچ کاری نکرده، با چشای پف کرده و نیش نیمه باز کلی زور زدم قیافم عصبانی و طلب کارانه باشه، انقده هوا سرد بود که بینیِ قرمز شد، منم که وقتی یه باد می خوره بهم دماغم آویزونه و اشکم در میاد.
قیافم کرکرِ خنده بود، شانس آوردم نبود البته اون شانس آورد نبودش وگرنه دست و پاشو آویزون میکردم!

بعد که اومدم اینجا وبلاگه دختر دستفروش مترو رو دیدم فکم افتاد!
پیشرفت داشت نجومی!

باز دوباره درجه ذوقم رفت بالا تا حدِ مرگ!
انقده خوشحال شدم که میخوام هر دستفروشی رو دیدم بغل کنم و بهش تبریک بگم!

موهامم تمیزه تمیزه!

پ.ن. ۱: عکسه همچین مالی نیست، خودم عکسای دیگمو بیشتر دوست دارم نمیدونم اون چرا خوشش اومد

پ.ن. ۲: استاد فردا میرود به حج واجب قراره کچل بشه، گفته وقتی برگشتم مسخرم نکنین، دارم می میرم یه تازه کچل شده ببینم بخندم بهش، بدجوری عقده ای شدم!

پ.ن. ۳: از فروشگاه های لاوان خرید نکنید!

پ.ن. ۴: احتمالا تو پست بعدیم بنویسم می خوام با اولین دستفروشی که دیدم ازدواج کنم! بدجوری دل ما رو برد این دختر!

پ.ن. ۵: حیف که این دستفروشه ما دختره وگرنه خودم آستینارو میزدم بالا!

پ.ن. ۶: همه جا نوشتن منم مینویسم:
وبلاگشو از بلاگفا پیدا کردم! جز آخرین وبلاگ های به روز شده بود، اسمش جالب بود کلیک کردم!
از همون روزی که انتخاب برترین وبلاگ ها شروع شد تنها وبلاگی بود که میخواستم بهش رای بدم و همچنان هم هست. اما فکر کنم به خاطر پیشنهاد مرتضی بود که آمارش انقدر سریع رفت بالا.

پ.ن. ۷: خوابم میاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 20:45  توسط مترسک  | 

اولین و آخرین باری که من در یک رای گیریِ مثلا رسمی شرکت کردم انتخابات شورای دانش آموزی دبیرستانمون بود. اونجا هم دوستان لطف کرده بودن از قبل انگشتاشون رو جوهری کرده بودن و اسامی کاندیدا رو نوشته بودن و فقط ما می رفتیم برگه ها رو ازشون می گرفتیم و می نداختیم تو صندوق.
هرچند که با زور و اجبار رای دادم اما با رضایت کامل بود و کلی هم خندیدم.

آخرین باری هم که انگشتمو کثیف کردم هفته اول ورودم به دانشگاه بود که توسط انتظامات ازم تعهد گرفته شد.
روزای اول مثل کلاس اولی ها ذوق دانشگاه رفتن داشتم و هروقت بهم گیر میدادن یه جوری ردشون میکردم، آخرش یک عدد «هاپو» به پستم خورد، منم که اگه سرم بره توی دعوا نباید کم بیارم هرچی اون می گفت جوابشو می دادم، آبجی هم قاطی کرد و بردم حراست، اونجا هم یه فیلمی داشتم که داشت به کلانتری ختم میشد دیگه داشت اشکم درمیومد. خلاصش به غلط کردم انداختنم و یه کاغذ و قلم دادن دستم بعد بهم دیکته گفتن و یه استامپ گذاشتن جلوم و گفتن انگشت بزن..
علاقه ای به یاد آوری اون روز ندارم (حداقل تا وقتی که فارغ التحصیل بشم) فقط از اون روز به بعد حالم از هرچی درس و دانشگاهه بهم میخوره.

در کل من در زمینه رای دادن و انگشت زدن و این چیزا یه آماتور حرفه ای بودم تا وقتی که انتخاب برترین وبلاگهای بلاگفا راه اندازی شد و من وبلاگه دختر دستفروش مترو رو دیدم.

به شدت عاشق سادگی و صداقت این بلاگ هستم و به عنوان یک رای اولی این بهترین و آزادترین انتخابی بود که می تونستم انجام بدم.
برای رای دادنم هم انگشت که سهله با کله هم حاضرم امضا انجام دهم! دیگه بدتر از وازلین که نمیشه،میشه؟

اولش فکر میکردم بلاگش سره کاریه اما هرچی بیشتر می نوشت احساسم عوض میشد تا حدی که الان مطمئنم خانومی که این وبلاگ رو می نویسه دستفروشه متروه.

اگه دوست داشتین یه سری به وبلاگش بزنین.

من یکی که دیدم بعد از خوندن این وبلاگ نسبت به دستفروشا عوض شده حتی تصمیم کبری ای گرفتم که از اولین دستفروشی که دیدم یه چیزی بخرم
فقط موندم چی بخرم
یه آقایی هست نزدیک دانشگامون هله هوله می فروشه، من تا حالا ازش چیزی نخریدم اما دوستام ازش قره قروت می خرن منم همش غر میزنم اینا کثیفه، بعد همشو می خورم این قبوله؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 21:11  توسط مترسک  | 

توی تموم قصه ها شخصیت مؤنث داستان معمولا یه دختریه با موهای بلند و آبشاری و احتمالا طلایی و این جور مدلا، اما مترسکا کلا تو یه فاز دیگن و هیچ وقت موهاشون بلند نبوده حتی بیشتر وقتا کچلن، بعضی وقتا هم یه کدو میزارن رو سرشون و هالووین رو جشن میگیرن...
من یکی این وسط استثنا بودم که به لطف استاد (اهریمن صفتِ پستِ غرب زده شیطان پرستِ هالووینی) حجم سازی همه چیز به حالت اولش برگشت.... بعلـــــــــــــــــــه... کچل شدم به فجیعترین شکل:

خانوم معلم مشق شب بهمون داده بود: یه عدد کله!
خوشحال بودم چون پدری کمی تا قسمتی سر خلوت دارم که مدلم میشه و دردسرای موی بلند رو نمیکشم و کارم زودی تموم میشه، بعد که موضوع رو با بابا جون در میون گذاشتم عرض کردن: « برو بچه! دیگه همینم مونده مدل تو بشم و...»
منم با قلب شکسته و افسرده مونده بودم تو این غربت مدل از کجا پیدا کنم.
آخرشم یکی بدبختر از خودم رو پیدا کردم و به توافق رسیدیم که من مدل اون بشم و اونم مدل من (کاشکی لال میشدم و همچین توافقی رو انجام نمیدادم). چون میخواستیم سرمون رو گچ بگیریم باید اول چربش میکردیم تا بعد از اینکه گچ خشک شد موهامون نچسبه و از گچ جداشه، واسه همین هرچی وازلین داشتیم روی موهای نازنینم (ره) خالی کردیم  دوستمم موهاشو با روغن سرخکردنی چرب کرد. بعد از ۱۲-۱۰ ساعت تلاش بی وقفه که کارمون به یه جایی رسید، به مرحله جنون رسیدم که دیگه نمی تونم این موها رو تحمل کنم باید بشورمشون، برگشتم خونه یه راست پریدم تو حموم.

حالا هرچی زور میزدم پاک نمیشد
کارم هنوز کامل نشده بود مجبور شدم بیام بیرون قبل از اینکه دفرمه بشه، تا صبح روش کارکردم تا بلاخره تموم شد بعدشم اونقدر خسته بودم که فقط لباس کارمو گذاشتم زیر سرم و خوابم برد. درست حسابی هم که نتونستم بخوابم بس که موهام شلاپ شلوپ کرد. پاشدم ایندفعه با حوصله بشورم سرمو، هر نوع شوینده ای رو که فکر کنی روی موهام امتحان کردم، انواع شامپو، صابون، مایع ظرفشویی، پودر لباسشویی و... حتی خمیر دندون!!

 پاک نمیشد خب

وقتی هم که سرمو می شستم وازلینا از سرم پایین میومد دور لبم جمع میشد،
کف حموم رو هم که گرفته بود موهام میریخت باز می چسبید به اونا
با آب داغ هم که می شستم دیگه پوستم داشت از تنم جدا میشد،
آخرش دیوونه شدم قیچی رو برداشتم افتادم به جونه موهام
خب من باید چیکار میکردم؟
با اون کله چربم که روم نمیشد برم آرایشگاه، آبروریزی بود.

کلی از همون موهایی که کوتاه کردم به سرم چسبیده هر دفعه که می شورم کلی خرده مو از سرم جدا میشه

موهامم که همینطور سیخ سیخی شده پایینم نمیاد ببینم چه گندی زدم

آشناها که منو می بینن میترکن از خنده، غریبه هام دهنشون وا میمونه به جای اینکه به چشام نگاه کنن زل میزنن به موهام همچینم عجیب غریب نگا میکنن انگار که من چند ساله حموم نرفتم، به خدا روزی ده بار سرمو می شورم هر بهونه ای پیش میاد شست و ساب من شروع میشه، بعضی وقتا وسوسه میشم تو خیابون که دارن درختا رو آب میدن شامپو بردارم برم سرمو بشورم همونجا!

یه هفتست که وضعیت من اینجوریه تازه یه کم جلوی موهام خشک شده اما پشتش به مدد حجاب اسلامی هنوز چربه.

بدبختی هم اینه که وقتی خستم نمیتونم جایی ولو شم چون سرم چربه همه جا رو کثیف میکنه

دلمم نمیاد لباس درست حسابی بپوشم چون اونارو هم چرب میکنه

از همه بدترشم اینکه نمیتونم خودمو واسه کسی لوس کنم!دلم تنگ شده یکی منو بغل کنه
بابا یه ذره کلم وازلینیه -اونم از نوع بهداشتیش- بیماریه مسری که نگرفتم

یه کمه دیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 17:11  توسط مترسک  |